|
خاطرات دانشگاه! |
|
یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳٩٠ فال تاروت
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکی نبود. یه روزی از روزای خدا،یه پسر صاف و ساده ای داشت تو پارک قدم میزد؛همینطوری بی هدف شاید برای اینکه حوصله اش سر نره یا شایدم چون دوست صمیمی مذکر یا مونثی نداشت که با اون بره پیاده روی،تصمیم گرفته بود بره تو پارک و براش خودش قِل بخوره {1} همینطوری داشت برای خودش تو مسیر های مختلف پارک قِل میخورد،یه هو چشمم افتاد به یه صندلی که یه دختر زیبا و جذابی رو اون نشسته بود.اول خواست مسیره شو عوض کنه.چون دوست ما یه کم خجالتی بود.پس با یه تصمیم ناگهانی راهشو عوض کرد و به سمت دیگه ای از پارک رفت.وقتی به آخر مسیر رسید و پیچید یه هو دید همون دختر این دفعه رو یه صندلی بعد پیچ نشسته.پسره خیلی جا خورد با این حال سعی کرد به روی خودش نیاره و رد بشه.وقتی داشت رد میشد دختره گفت ببخشید آقا میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟ پسره با تعجب گفت: بفرمایید . دختر گفت از چیزی که میگم متعجب نشید ولی میتونم فال تونو بگیرم؟ پسره گفت فالِ من؟خانم منو گرفتی؟ دختره گفت من جسارت نمیکنم ولی خب تو اینکار مهارت دارم.در ضمن اینم بگم که من فال هر کسی رو نمیگرم.خیلی هم کم پیش میاد از کسی همچین درخواستی بکنم پسره با کنجکاوی پرسید: خوب با این اوصاف پس چرا به من گفتی؟ دختر گفت : من از چهرهء هر کسی میتونم متوجهء درونش بشم این قدرتیه که خدا به من داده و البته از خانواده به من رسیده.من حس میکنم شما یه جورایی خودتونو گم کردید.تکلیفتون با خودتون مشخص نیست.نمیدونید قراره چیکار کنید.خودتو سپردی به دست سرنوشت.هر چی برات پیش بیاد باهاش سر میکنی. پسره یه کم فکر کرد.دید دختر راست میگه.نسبت به خودش بی اهمیت بود و دیگران براش اهمیت بیشتری داشتن..... دودل بود بالاخره تصمیم گرفت که بشینه و بذاره دختر براش فال بگیره.با خودش میگفت ضرر که نمیکنم.فوقش چند دقیقه باهم صحبت میکنیم و بعد هم هر کی میره دنبال راهش ادامه دارد..... ------------------------ {1} (قِل خوردن اصطلاح خودمه) پ.ن: قرار بود یه چیزی بنویسم.بیشتر از دلتنگی خودم و مشغله هام. ولی یه دفعه این متن نوشت شد.برای همین باید رو ادامه اش و آخرش فکر کنم نمیخوام الکی یه چی بنویسم. شاد باشید دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳٩٠ آغاز دههء 90 مبارک !!!
سلام اینجا تهرانه ؛ خونه ما خب امسال جزء کم پست ترین سال های این وبلاگ بوده یکی از بدترین اتفاق هایی که میتونست تو زندگی من بیوفته و فوت مادربزرگم بود پیش اومد و همین اتفاق بیشتر بهانه ای شد برای کمتر نوشتن یادمه قول داده بودم که داستان جدیدی بنویسم ولی این اتفاق نیوفتاد به هر حال؛امیدوارم سال جدیدی که پیش رو داریم و 1ساعت و 20 دقیقه دیگه وارد اون سال میشیم،سالی پر از شادی و شادکامی و سلامتی وسرزندگی برای همهء شما دوستان و خوانندگان خاموش وبلاگ من باشه. هیچ وقت از یاد خدا غافل نشید خدا که همیشه دوست آدم های خوب نیست.خدا، خدای آدمهای خلافکار هم هست و فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی نمی گذارد. فی الواقع خداوند اند(end) لطافت، اند بخشش، اند بی خیال شدن، اند چشم پوشی و اند رفاقت هست. رفیق خوب و با مرام همه چیزش را پای رفاقت می گذارد. اگر آدمها مرام داشته باشند هیچوقت دزدی نمی کنند. ولی متاسفانه بعضآ آدمها تکخوری می کنند و این بد روزگار است. بایستی ما یه فکری به حال اهلی شدن آدمها بکنیم.(دیالوگ ماندگار-مارمولک) پ.ن:اقا ما اینو نوشتیم،برقای کل محل رفت.الان دیگه سال تحویل شده(ساعت2:57) عکس فردا اضافه میشود.... شاد باشید شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٩ نهمین جشنواره خیریه پیام امید در راه است
پ.ن: خیلی وقت بود دلم میخواست بنویسم ولی بهونه ای برای نداشتم. جشنواره بهانه ای شد برای نوشتن!!! پنجشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٩ ظهر عاشورا
به سنت این چند ساله جهت عرض ارادت .........
سهشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٩ درخت افتاده ای که سایه داشت!!!
نمی توانست از بستر بلند شود و تمام روز و شبش را خوابیده به پهلو میگذراند، باز هم سایه داشت. نمیدانم چه حکایتی است، بعضی ها به مانند درختی هستند که افتاده شان هم سایه دارد. بی آنکه تقلایی کنند، جمعی به زیر بال پرشان گرد هم می آیند. حرفشان سایه دارد، نگاهشان سایه دارد، سفره شان سایه دارد. میان بودشان تا نبودشان، فاصله ای است اندازه زمین تا آسمان. جذب کسی نمی شوند اما به سادگی جذب می کنند… باور نمیشد که روزی برسد که نباشد اما رسید ... گفتم شاید اینجا که بنویسم، رهگذرانش فاتحه ای میهمانت کنند مادر… خبر داری یا نه؟ اینجا کوچه صفا است… دل هایی می آیند و می روند که دعایشان گره گشاست… گوارای ِ روحت این فاتحه ها --------------------------------- ---------------------------------- پ.ن: 3 ماه و 8 روزی میشه که دیگه بین ما نیست ستونی بود که همهء خاله ها و دایی ها رو زیر چادر بزرگ خانواده جمع میکرد بهانه ای بود تا روز جمعه همه دور هم جمع بشیم و او خوشحال از اینکه اعضای خانواده اونجا هستند برای هر کدوم از نوه ها شعر خاصی داشت ،مخصوص به خود اون فرد منحصرا برای اون... گفتنی ها زیاده ؛شاید تنها دلیل دوباره نوشتنم پاسخی بود به کامنت های دوستانم که میگفتن من خرداد و تیر رو یادم رفته یا آدم سرخوشی ام یا تنبل شدم و .... من هستم ولی بغضی هست که نمیذاره بنویسم فقط کار و کارو گاهی وبلاگ خونی و وب گردی و خواب و خوراک این دوره ای هست که من توش گیر کردم و راهی برای فرار از اون نیست. متن بالا دست نوشته دختر خالهء نازنینم هست که برای مادربزرگم نوشته بود.
سهشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٩ بیا با من مدارا کن ....
بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم ** ** ** ** ** ** ** شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۸ عید نوروز مبارک
سلام یدم این چند روز شخصیت های مهم پیام نوروزی میدن گفتم من جا نمونم ؛آخه خیلی زشته که منم پیام نوروزی ندم بعد دل هوادارنم میشکنه
به نام او که هر چه داریم از اوست آغاز سال 1389 رو به همه دوستان و خوانندگان گرامی تبریک می گم امیدوارو تو این سال جدید روزهای خوبی پیش رو داشته باشن روزهایی پر از شادی در کنار خانواده و همسر و فرزندان روزهایی پر از سلامتی و دل خوش و شب هایی سعی کنید تو این سال جدید بیشتر دوست بدارید تا دوست داشته شوید چون هر طوری که رفتار کنید همانگونه بعدا با شما رفتار خواهد شد. {پیامم خیلی طولانی شد،در نتیجه کاتش میکنیم} در انتها چند عکس ویژه نوروز براتون میزارم که لذت ببرید امیدوارم منو یادتون باشه که دعا کنید. برای عیدی هم بعدا مزاحم میشیم
چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۸ سال نو مبارک -1
امسال زودتر از معمول شروع کردم در مورد سال نو مطلب نوشتن وبلاگ هایی که الان دیدم بیشتر شعر معروف فریدون مشیری رو نوشتن "بوی باران بوی سبزه بوی خاک ولی خوب من به تجربه های قدیم فعلا عکس ویژه سال نو میذارم نمیدونم چرا دوست دارم دوباره مثل قبل بیشتر بنویسم شاید امسال یه اسکچ هم زدم یا شاید داستان کوتاه جدید. نمیدونم
سهشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۸ بهانه ای برای نوشتن !!!
می دونم چشمای رنگی ندارم سهشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۸ بوی عید
کم کم داره بوی عید میاد روزها از پس هم میگذرند و برای رسیدن 1 فروردین از هم سبقت میگیرند. گفتم یه چیزی بنویسم اینجا خالی نمونه. سیل کامنت های خوانندگان باعث نوشتن این پست شد
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پرشينبلاگ تعداد بازديد كنندگان
وضعيت من در ياهو مسنجر
|
